خرید بک لینک
هلیا زنگ زد الان.. دسشویی داشتم و خوابم میومد.. وسط حرفاش خمیازه کشیدمٌ با میلی به حرفاش گوش میدادم و سی ثانیه یکبار میگفتم آره واقعاً:))) اهوم میفهمم:))) آره گوشم با توعه:))) و هلیا انقدِ تند و طولانی حرف میزنه که عادم حس میکنه جلوی ِ رگباری از کلمات قرار گرفته.. مثلا من دیه باید جیغ بزنم هلیا دو دقیقه خفه شو ببین چی میگم:)))) فرصت نمیده ینی:))) داشتم میگفتم.. خمیازه هایی که میکشیدم و هوا و نوری که تو خونه میتاپیدُ صدای تلویزیونُ خستگی من و تلفن حرف زدنم دست به دست هم دادن که من حس کنم امروز دومین یا اولین روزِ مدرسه است و هلیا زنگ زده بدونه اولین روزِ مدرسه چطور بود؟ و حس کنم تو کیفم سه تا کتابِ تمیز و جامدادیِ پر از خودکار و مانتو شلوار مدرسه مرتب و منظم تو کمد.. و اینکه قبل زنگ زدنش داشتم کتاب جودی دمدمی رو جلد هفتشُ {جودی به کالج میرود} رو میخوندم:))

-چرا از همه جا از بین این همه کتاب یهو جودی؟:/ این کتابُ من کلاس پنجم شیشم خوندم الان چیز زیادی ازش یادم نمیاد:))عخی:)

Image result for u202bجودی دمدمیu202c

واقعا عجیب بود برام:) خیلی حسم قوی بود جوری که میتونستم باور کنم امروز یک مهرِ 1396 یا هم یک مهر 1395 هست :) و شنبه:) شنبه ای که هیچ اتفاق خاصی توش نیوفتاذه.. نه بحث با نیسان آبی{دینی} نه گوش ندادن به تدریس ابروخفن{ریاضی} و نع چرت زدن سر کلاس بی مهره{علوم} :)

فردا پرونده امُ میبرم مشکات:) آخرین مهلتش فرداس:) و قراره یه فصل جدیدیُ با معلمای جدید پشت سر بذاریم:)

امروز کلاس والیبال.. :) هیشوخ فکر نمیکردم به این شدت دیدن دوستام سر حالم کُنه:) خیلی خوب بود:) آیداعُ و سانیاعُ قدسیع:) اصن بهشون که فکر میکنم لبخند میاد رو لبم:) چقدر آدمایِ خوبِ دورُ برمُ دوس دارم:) دوس دارم اسم نسترن رو بنویسم و جلوش ایشونو---> ^__^ بذارم:)

+قالبمُ به اندازه ی سپیدِ ساده دوس دارم:)

+با نادی داشتم حرف میزدم.. یه متنِ طولانی نوشتم درباره کتاب خوندنُ زین قبیل! شکلک تعجب گُذاشت! پرسیدم چرا؟ گفت مثِ روانشناسا حرف میزنی! :))))) بعد نوشت نع تو که قراره دکتر بشی! نوشتم من میخام برم انسانی.. هنگ کرد بچم:))

امروز تو والیبال:/ نکه ناخونآم بلنده.. ساعد که گرفتم نآخونِ انگشتِ شصتِ دستِ چَپَم رفت تو انگشتِ وسطِ دستِ راستَم.. و خونی شُد:| رفتم چسب زخم گرفتمُ زَدم سوزشِش کمتر شُد..همین دیشب چسبِ زخمِ انگشتِ اشارهِ ی ِ دست رآستمُ باز کردم:| آها و اینکه خلاصه خاستم بگم که ناخونِ انگشتِ شصتِ دستِ چپم شکست:| اونم وختی داشدم سرِ تینرُ باز میکردم :| شت شتتت-__- کاش میخاست بشکنه یجوری میشکست که ارزششُ داشته باشه:|

یچیزُ از ناخونای بلندم فهمیدم:) اینکه اگه یه اخلاق بَد یا هرچیز آزار دهنده داشته باشم.. بیشتر از اینکه دیگران آسیب ببینن بخاظرش{ به طور مثال میگم که من سپهرُ تهدید میکردم که با ناخونام رو بدنت نقاشی میکشم}..این خودمم که اول از همه ضرر میکنم:}

________

بابا گفت وکالت بخون تو که انقدر سر زبون داری:| اصن هنگ کردم:| من سرُ زبون دارم؟:| واقعا؟:|||

از نظر خودم کع اینطور نیست:||| قدسیه نظرِ تو چیه؟ { مسخره بازی در نیاری-__- جدی دارم ازت میپرسم-___-بیشرف-__-}

مامان هم یه حرف قشنگ زَد..من یچی گفتم درباره اینکه سکوت میکنم وختی یکی زر مفت میزنه دربارم:| مامان گفت تو خودتو باور داری که سکوت میکنی:)) عادمی که خودشو باور داشته باشع به حرفای دیگران که دربارش میزنن اهمیت نمیده:) واییی خیلی خوب بود اصن^_^بوس بوس بغل بغل مامان:))

آره من خودمُ باور و دوس دارم:) ولی اینکه مامان متوجهش شُدِ و اینکه منُ میشناسه خیلی خوب بود برام:)

_______

آهنگِ وبَم.. هشت سالِ پیش.. آهنگِ وبِ هما بود.. و من شبا با این آهنگِ میخابیدم:)) کُلی حسِ خوبُ عجیب بهش دارم:)) همین.

~باید عنوان وبَمُ عوض کنم.. چیزی به ذهنم نمیاد.. :|

______

+یه برنامه کودک هست شبکه پویا ساعت12 نشون میده!شخصیت اصلی فیلم اسمش حُسنآس!! کلیک:)

#اهه بکش بیرون از اسمِ حُسنا >_< بکش بیرون از موهات >_< [ اولین پستی که از موهام نگفتم نع خخخخ:))) ]

____

رفتم عکس واسه شناسنامم گرفتم.. خیلی خوب شُده عکسم!! باورت میشه؟قیافم از حالت بچگانه در اومده{مقایسه با عکسای قبلی} :)) کُلن رآضیم ازت:)) فردا شناسناممُ میگیرم.. فردا نمیتونم برم ویترا..کارای ثبت نامُ اینا هس!:)

برچسب: نویسنده: آریا اسدی‌پور تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 4:42

صفحه بندی