واسه موهام هم گیس میزارم:) و اینکه موهامُ جداً دیه کوتاه نمیکنم.. احتمالاً تا اردیبهشتِ سال دیه که عروسی همآس هم موهام بلند میشه:| میزارم واسه هیژده سالگیم موهام قچنگُ بلند باشع:| این از ایــن(!)
درباره لباس:| دوتا لباس گرفتم:| صورتی ملیحِ و یکی هم سبزِ لجنی :| سبزِ لجنیُ سه تایی ست کردیم.. من کوتاهشُ خریدم هما بلند اسما رو هم ندیدم لباسشُ:| صورتی ملیح رو هم با هما سِت کردم:| بازم اون بلند و من کوتاه:)
# من لیمویی میخاستم :// دو رنگ لباس خیلی به من میاد:// لیمویی و قرمز://
واسه جایزه قبولیم از طرفِ هما.. تبلت بود:| منم گُفتم نمیخام:| بجاش گفتم برام کتاب بخر:| وارد کتاب فروشی که شُدیم تصمیم گرفتم با یه کتاب فروش ازدباج کنم:|| کتابِ "کمدی الهی " از دانته آلیگیری رو خریدم.. سه جلدِ دوزخ و بهشت و برزخ :| من واقعاً اگه بتونم اینُ بخونم خیلی عالی میشه.. میدونی آخه.. خیلی کتابش سنگینُ پر مفهومه و خیلی خفن!! صد و بیست تومن ققد واسه این دادم=))) وای وای جورابی.. وااایییی.. نمیدونم حسی که تو اون لحظه رو داشتم چجوووورییییی برات توصیف کنم.. اصن معرکه بود پسر.. حتی اگه کلِ یک لاک فروشی رو بهم میدادی هم نمیتونست انقد منُ خوشحال کنه:))))) این از این.. هما تعجب کرد به فروشنده هه گفتم کمدی الهی.. گفت کی بهت معرفی کرده! گفتم یکی:| باز از مغازه اومدیم بیرون گفت کی بهت معرفی کرده! گفتم یکی از دوستام:| گفت نه خُب بگو کی میخام بدونم! منم گفتم یکی دیگه:| بعد گفت تو وبلاگت؟:| گفتم یس:| پست گذاشتم کتابِ خوب معرفی کنین یکی هم اینُ معرفی کرد:| واقعیتش اینه که تو بلاگفا پست نذاشتم.. بیخیال حالا=)
و اینکه.. کتابِ "پیش از تو " و "پس از تو" رو گرفتم.. فیلمشُ دیدم! فروشنده هه گفت فیلمش داغونه.. اصن با اون چیزی که اینجا هست فرق داره.. و منم به این فکر کردم که ینی کُل کتابای اینجارو خونده :(( و اونجا برای اولین بار آرزو کردم کاش تو این مغازه گیر بیوفتم یه شب:| و کُل کتابای اینجا رو زیر ُ رو کنم:| و اینکه میخام بدونم دخدرش واقعاً چه حسی داره با این همه کتاب :(( {درست مثِ لاک فروشیِ بسته تو یزد}
کتابِ" کنسرتویی به یادِ{هادِ
} یک فرشته":)) اینُ فقد برای اینکه نویسنده اش اشمیت بود برداشتم:)) تا یجاییشُ تو راه خوندم.. اول که گفت سه تا بود یا چاهار تا؟ شوهر داشته و مُردن.. هادِ خ.ص افتادم:|فقد این قسمت هادش افتادم:| "ملت عشق" رو هم خودِ فروشنده ئه معرفی کرد! خیلی با اطمینان ازش حرف میزد:)
اوفففف.. حس خریدن کتاب معرکه بود:| بهشت بود برام:|
+حتی اگه برام تبلت میخرید.. نمیتونست انقدر منُ خوشحال کنه:)
+فلن که کتابِ "زنان کوچک" رو میخونم=)
+ دوس ندارم فکر کنی جو گرفتتم و چند روزه دیگه نخونده کتابام گوشه اتاق خاک میخورن.. من قبلاً فقد کتاب دوس داشتم:/ الان فقد حس میکنم عاشقشم:/ همین:/
_____________________________
44 روزِ باقی مونده از تابستونمُ میخام یجورِ دیگه برم جُلو:))
حس میکنم دیگه عنِ ورزش رو در آوردم:) دیگه حوصلشُ ندارم:| تازه خ.ب هم گفت سه جلسه غیبت داشتم حذف میشم.. منم گفتم اخه چاهارشنبه من کلاس ویترا دارم.. باز اون قدسیه احممممقققققققق !! میگه مگه نگفتی کلاس ویترات تموم شُده-___- خاک تو سر ِ بی عقلِ نفهمت که نمیفهمی کجا دهنتُ باز کنی کجا نکنی!! البته ببخشید عزیزم من اینجوری حرف زدم_لبخند ملیح_ ^_^ بوس بوس فدات=))
کلاس ویترا دوره جدید شروع شُده.. حسش نیست وژدانن.. ولی سعی میکنم برم.. :)
کلاس تکواندو هم از وختی حسِ قچنگم به مریم رفته.. دیه رغبتی ندارم برم:) نسترن هم هست البته.. ولی خٌلاصه نمیخام دیه کلاس ورزشی برم.. {از عجایب هفتگانسO_O} ! ولی میبینی کِ اینجوری شُدم:| به هلیا گفتم دیگه اهمیتی نداره برام که والیبالَم گند بشه:| هلیا هم گفت دقیقاً منم همین حسی دارم:)
نسترن هم تحمل کنه دیه یک مهر همدیگع رو سلام میکنیم:| انقد منُ ببینه که حالش بهم بخوره:|
داشتم چی میگفتم؟
آها.. میخام این 44 روز باقی مونده رو.. بخــورمــ و بخـونــمـ و بخــوآبــَمـ :/ شاید کلاس ویترا هم رفتم..کلاس زبان هم انقدِ که ساعتش تخمی{عذر میخام ولی دوس داشتم بگم:|} بود نرفتم:| به کلاس تکواندوم میخورد.. تازه کلاسِ 13-14 نفرِ واسه زبان!! خیلی شلوغه:|و اینکه از ترمِ پاییز دیه خیلی جدی شروع میکنم زبانُ.. این سه سالِ پشت سرهم میرم:)
این از این(!)
________________
عمه اومده بود خونمون میگه نماز میخونی حسنا؟
من : چطور؟:)
عمه : همینجوری میپرسم. میخونی؟
من : {یچیزی که در ظاهر خنده کوتاه بود!:)} نع:)
عمه: چرا؟:)
من : مثِ اینه که از یه آدمِ لال بپرسی چرا حرف نمیزنی:////
عمه : میدونی پدر و مادر میتونن برای نماز بچه هاشونُ بزنن؟نماز بخون توهم دیه!
من : {در ظاهر یه خنده ی معمولی و کوتاه ولی در اصل یه خنده از روی تمسخر اسمشُ میذارم}.. خُب.. میدونی عمه.. با اجبار خیلی کارها میشه کرد.. مهم اون ایمان قلبیِ نع؟ :) لا إِكراهَ فِي الدّين! يعني در دين هيچ اجباري وجود ندارد:)) شما وظیفتون رو انجام دادین مرسی بابت امر و به معروفتون ولی دیگه باقیشُ بسپرین به خودم:)
# و فقد یه سوال برای کاملاً بستن دهنِ مبارک عمه کافی بود :) اونم اینکه " دخدرای خودت چند وعده نمازِ قضایی دارن؟" ولی خُب من که مثِ تو نیستم عمه جان! :) چون هر کسیُ توی قبر خودش میذارن! :)
# درباره ی اعتقادِ نداشتِ ی دینیم نمیخام دیه با کسی حرف بزنم.. با بزرگترآ بحث کنی میگن این بی دینُ بی ایمانِ و و و ! با بچه ها هم سن و سالم حرف بزنم اوناهم تحت تاثیر حرفا من قرار میگیرن.. و باز ازینور داستان میشه.. به من کاری نداشته باشین! خودم میدونم باید چیکار کنم.. باشع؟:)
+فور هما : دیشب خیلی فکر کردم.. میدونی چرا زدم زیر تمام برنامه هایی که برام داشتی!تجربی.. دندون.. چون تو این مسیرُ برام مشخص کردی.. نذاشتی خودم تصمیم بگیرم.. تو باید زیر آبی هوامُ میداشتی.. نباید باید بکار میبردی.. چون یجوری شُد که حس کنم از تجربی متنفرم.. و این واقعا یجور تلقین بود.. و بعدش شُد ملکه ذهنم:) باید صبر میکردی که بهش علاقه مند بشم.. درست مثِ خُدا :) من "خودم" باید پیداش کنم..من میخام خودم به این نتیجه برسم که خدا مهربونه خدا هست خدا خوبه و تمام اون صفاتی که تویِ دینی این سه سال خوندیم.. همین.. من نمیخام پیرویِ چیزایی باشم که از قبل مشخص شُده.. از روی عادت.. نمیدونم.. بگذریم اصن=)
دیگه چی میخاستم بگم؟
آها.. ساعتای یازده ده شب با هما و احمد2 داشتیم پیاده روی میکردیمُ حرف میزدیم.. {اصلاح میکنم.. حرف میزدن} از یه خاطره از دانشگاه شروع شُد.. تهش به آزادی و جامعه ختم شُد! نع اینکه حرفِ احمد2 رو نقض کنمآ..ولی در کُل با حرفای هُمِی بیشتر موافق بودم.. :) بحثشون هم واقعاً بحث بود:| جوری که پوکر فیس نظاره گر ماجرا بودم:|
احمد2 خیلی خوبه باهام:) و اینکه من انقدر خشکُ سردم رو امیدوارم پایِ اینکع ازش خوشم نمیادُ مغرورم نذاره! پلیز ! :/ مرسی:/
و دیه چی میخاستم بگم؟
آها درباره یه موضوعی هم وختی از پیاده روی برگشتیم فکر کردم.. اینکه یه آدمِ خوب وختی خوب بودنُ پاکیش مشخص میشه که جامعه و محیط برضدش باشع.. منظورم اینه که توانایی گناه کردن رو داشته باشع و نکنه! اینکه شما مثلا چون دور و برت امکان وجود گناه نیست.. زیاد هم آدمِ باتقوایی نیستی:) درباره نت رفتن هم صدق میکنه=))) یهو هادِ کلاس هفتم افتادم که فکر میکردم نت رفتم چقدر ضربه میزنه به درسام.. و کلاً خیلی نگران بودم.. حتی رفتم پیش مشاور.. گفت تا اینجا که خودت خاستی نتُ بزاری کنار و به این نتیجه رسیدی عاقل بودنتُ میرسونه و این خیلی خوبه=)) بعد مثلا گفت نت رو قطع کن یه مدت.. :| الان دارم فکر میکنم میبینم زمانی تو واقعاً یچیزیُ ترک کردی که جلو چشمت باشع و بهش بی حس باشی.. مث یه معتاد.. جلوش بزاری و نکشِ ینی واقعاً ترک کرده! این از این:) و اینکه الان تنها موضوع بی اهمیت زندگیم نت اومدنه=)) امسال واقعاً روحی نتونستم/نذاشت که تمرکز کنم رو درسم.. و مسببش هم نت نبود=)
و یه تصمیم دیگه..
ینی سعی میکنم اینجوری باشم.. هرچند دوس ندارم درباره تصمیماتم حرف بزنم.. دوس دارم وختی عمل کردم بهشون بیام حرف بزنم.. ولی خُب میگم.. اینکه من یه دانش اموزِ نمونه درسخون باشم.. از اون طرف هم شر باشمُ اذیت کنم.. بنظرم مشکلی پیش نمیاره نع؟:) امسال هردوتا ریده بود:| هرچند که دیدی آخر سال جبران کردم-___-
#پارادوکس!:)))
چقدرِ حرف زدم من :/
ولی ناموساً ناراحت نشو من اینجا انقدر زر میزنم:/
من نع اینکه کسیُ نداشته باشم باهاش حرف بزنمآ..خودت میدونی.. دارم..خوبشم دارم.. یجورایی انگار حرف زدنم فقد برای قدسیه و جورابمه=)) میدونی جوراب تو خودِ منی.. من با تو کلی حرف زدم.. حرفایی که هیشوخ ثبت نشُدن!:)) همیشه هم دوست خواهم داشت:))
_____________
خدافِس:|
راستی راستی..
از صورتم جوش در اومده :(((((((((((((((
ناخونِ شصتِ دستِ راستمم شکسته:((((((((((((((
تمام سلولای بدنم تابلوی "چقدر یکی میتونه بدشانسُ زشت باشع" دستشون گرفتن :((((((((((((
#به درک:D
و اینکه.. خداروشکر.. همچی حس میکنم اوکیِ!:) فـِلَن مشکلِ خاصی نیست!:) یچیزایِ جزئی رو فاکتور بگیریم.. خوبم واقعاً!:) و اینکه یادم نمیاد من قبلاً هم حالم بد بوده باشع!:) چون قرار گُذاشتیم اگه همچی خوب پیش رفت خاطراتِ بدُ بفرستیم بره!:) و من واقعاً دیه چیزی یادم نمیاد!:) خوبـَم!:)
# صرفا برای قدسیه که همش فکر میکنه دروغ میگم.. درباره حالم-_-
خُداسِس یا هم خدافِف :|
برچسب:
نویسنده: آریا اسدیپور