خرید بک لینک
رفتم کِلاس والیبال با اینکه بابا گفت نمیخاد بری:| منم گفتم پس خودم پیاده میرم:| خدافس:| بعد در خونه رو که بستم داد زدم کلید ندارم.. در دسترس باشی بابا:|

رفتم.. بعد وارد که شُدم عایدا و سانیا رو دیدم دم درِ ورودی.. خوشحالُ خرسندُ بغلُ جیغُ احوال پرسی.. بعد گفتم چرا اینجا وایستادین سانیا گفت تولدمِ میخام دعوتتون کنم بریم بیرون:)) منم گفتم بریم پیتزا فروشی فلان:)) قدسیه هم اضافه شُد ُ خلاصه چهارتایی رفتیم تو پیتزا فروشی.. اُسکل بازی در آوردیمُ خندیدمُ.. خووب بود کُلن:)) و اینکه خوب از یه طرف هم چون به مامان یا بابا چیزی نگفته بودم واسه بیرون رفتنم.. یجوری بودم کُلا:/

+هیچ علاقه ای به پیتزا نداریم:) دیگه:)

+الانم برم حمومُ حاضر بشم که برم.. =))

+واسع عروسی هم نادی و هلی و مریمُ سانیا و فاضلعُ تهمینه و شقایقُ نسترن ُ قدسیعُ نیلوعر رو دعوت کردم:|

#عروسی خودمه انگار>_<</p>

+من واقعاً کلی دوست داشتم با انواع مختلف اخلاقُ زندگی.. :)

ولی تو اکیپِمون غیر از شقایقُ نیلوفرُ فاضلع.. زندگی هایِ هممون یجور خاص آبکیُ داغونِ=)) و من همچنان به این فکر میکنم.. چرا واقعا ما اینجوریم:)

و اینکه.. کلاس هشتم.. به آیداع که نزدیک شدم.. میتونم به قاطعیت بگم که آیداع اولین دخدرِ غمگینی بود که تا اون موقع دیده بودم.. :) غمگین که میگم.. منظورم از اونایی که لباشون میخنده ولی چشاشون نع:)و آیداع اولین نفری بود که بخاطر غمش پا به پاش گریه کردم.. :)

و سانیا.. من تا پارسال از سانیا بدم میومد:| ینی قشنگ دهنشُ سرویس میکردم:| خیلی رو مخم بود:| ولی خُب سالِ هفتم سانیا میگه که عاشقِ من بوده و دوس داشته نزدیکم بشه ولی من غرور بیش از اندازه داشتمُ زین قبیل ایکسشعرا:) آخرای سالِ هشتم سانیا رو آوردم تو اکیپُ کلن کم کم خوب شُد.. و اینکه خُب.. سانیا بزرگترین راز زندگیشُ به من گفت.. و من فهمیدم چقدر براش سخت میگذره زندگی:)

تهمینه.. :) یه دخدر آرومُ به موقعش تُخس:| اوف.. تهمینه.. خیلی خوب تو خودش میریزه و حفظ ظاهر میکنه.. زندگی اون.. خودش یه داستانِ کاملِ:) و من حتی نمیتونم تصور کنم اگه به جای اون بودم چجوری باید نفس میکشیدم:)

قدسیه.. :) همچی خوب بود.. تا همین خردادِ 95 همچی خوب بود.. نمیدونم چی شُد.. و اونم همچنان افتضاح روزارو سپری میکنه:)

و خودم:)))))))

بگذریم!

خلاصه که یجوریه همچی:}

+هما خیلی خوشبخته:) هما رو که میبینم ایمان میارم که چیزی به نام خوشبختی و حال خوبُ روزِ خوب وجود داره.. =))

+تو پیاده رو.. عکس سه در چاهار یه پسره بود.. برداشتم نگا کردم.. بعد عایدا گرفت.. کُلا دست به دست شُد.. بعد من گفتم چقدِ این آشناس:| بعد یه موتوری از جلو اومد.. عایدا گفت اینکه همونِ خلاصه دوساعت بحث داشتیم که عکس سه درچاهار ماله همون پسره اس یا نع:|شبیهش بود:| ولی دماغش یجوری دیگع بود این:| نمیدونم:| شاید داداچش بود:| شایدم خودش بوده:| نمیدونم:| به هر حال من اون پسره رو میشناسم:| کلاس شیشم شماره داده بود:|

#چه موضوع مهمی حالا:/

+هفته ی دیگه هم تولدِ عایداست:))امروز یکشنبه بود نع؟ هی وای.. ینی آیدا میگفت یکشنبه نمیاین خونمون بخاطر تولدش بود خ چفدر خنگ میزنم من=))) :|

+یا من خیلی آدمِ مزخرفُ خُشکی هستم یا زن داداشم خیلی خوش خندس:| چند وختِ پیش.. مثلا احسان مزه میریختُ حس بامزه بودن بهش دس داده بود چرت ُ پرت میگفت.. من دهن کژبوذم زنش کُلی میخندید.. یا حرفای بابا.. :|

+با سانیا(!) بحث سر ازدباج فائزه شروع شُد و با بحثُ جدال سر علی بابا تموم شُد:/ جوری که واقعا اعصاب هردوتامون داشت داغون میشُد!

فائزه.. سانیا میگه چون فائزه زندگیش باباشه و خیلی قبولش داره..قبول کرده ازدباج کنه.. با اینکه سانیا بهش گفتِ تعجب کردم فهمیدم خبر ازدباجِتُ.. گفته نگران نباش واسه خودمم عجیبِ به اجبار تو این لباسم.. :)

خُب که چی.. مثلا تو قبول نمیکردی.. بابات میخاست بشکنه؟ بنظر من بابات.. زمانی میشکنه که گریه های تو رو ببینه و طلاقتُ {خدا نکنه البته} و ببینه با ذستای خودش دخدرِ دستِ گُلشُ بدبخت کرد :) اهیم..سانیا میگه وختی یکی تمامِ زندگیت باشع بخاطرش هر کاری میکنی.. بهش گفتم من نه چیزی تمامِ زندگیمِ نه کسی! اهوم:) منطقی نیست بخاطر اینکه یه نفر تمامِ زندگیتِ بخاطرش با آیندت بازی کنه.. حتی اگه پدر و مادرت باشن.. بقیه رو نمیدونم.. خودم اینجوریم.. یا درباره ازدباجِ دخدر خالم.. هما میگه که تو این سن دخدرا پدر و مادرشونو قبول دارن فکر میکنن هرچی اونا بگن درسته و قبول میکنن.. من که اینجوری فکر نمیکنم.. و اون دخدر خاله ی احمقم!! اون هنوز عقلش کامل نشده.. تا همین چند وخت پیش خونه ی مادربزرگم با بچه ها بازی میکرد.. :/ اصن به من چه بابا! اه ! صلاح مملت خویش را خسروانن دانند !:/

+:|فِلَن:|

❤music :)

❤ piC :)

برچسب: نویسنده: آریا اسدی‌پور تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 4:42

صفحه بندی